تبليغاتX
عشق

عشق

iman@lionet

مي روم از رفتن من شاد باش

از عذاب ديدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما مي روي

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:39  توسط iman@lionet  | 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم.

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم بدون اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.

ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:34  توسط iman@lionet  | 

در کلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتي.. رفت ساکت ميشوم ميخندم ولي خنده ام تلخ ميشود استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شاديم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من ميخندم و ميگويم.. خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط iman@lionet  | 

يك داستان كوتاه

 

 مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:59  توسط iman@lionet  | 

..............

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است........
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:31  توسط iman@lionet  | 

انتظار

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام

از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه

كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !

اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:51  توسط iman@lionet  | 

در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست

گريستن خوب نيست مگر بشود جوري گريست که چشمها نفهمند روزي که گفتي منتظر باش و رفتي تنها شدم وگريستم ، اما هم اکنون تنها نيستم انتظار با من است ولي هر دو با هم مي گرييم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:50  توسط iman@lionet  | 

منو تنها نذار

به آسمون نگاهي كن ديگه ستاره نداره

 صداي قلبمو ببين ديگه صدايي نداره

به اين دلم نگاهي كن عكس تو رو كشيده باز

 از رسم روزگار خود چه غصه ها كشيده باز

گفتيم تا آخر مي مونيم تا آخر قصه ي عشق

اما نصيبمون چي شد ؟

 تنها ، غم و غصه ي عشق

 من نمي گم خودت بگو

 آخر دنيا كي ميشه ؟

بازي روزگار اينه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:49  توسط iman@lionet  | 

آدمک.........

آدمک آخر دنیاست بخند  

        آدمک مرگ همینجاست بخند 

                   دست خطی که تورا عاشق کرد   

                             شوخی کاغذی ماست بخند

                                      آدمک مست نشوی گریه کنی 

                                               کل دنیا سراب است بخند 

                                                       آن خدایی که بزرگش خواندی  

                                                                   بخدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:47  توسط iman@lionet  | 

اس ام اس

کيسه ي کوچک چاي تمام عمر دلباخته ي ليوان شد. ولي هر بار که حرف دلش را مي زد صدايش توي اب جوش مي سوخت . کيسه ي کوچک چاي با يک تکه نخ رفت ته ليوان. حرف دلش را اهسته گفت...

ليوان سرخ شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:44  توسط iman@lionet  |